ثنا و کاردستی
ثنای عزیزم.خانم مربی بهتون گفته بود که با چیزای دور ریختنی کاردستی درست کنید و بیارید.هفته ی پیش که بابارضا نبود ،من و شما باکمک هم با مقوای جای ویفر و صدفهات و پنبه این کاردستی رو درست کردیم.چقدر لذت بردی و فردا صبح تا صدات زدم و گفتم که امروز باید کاردستیت رو ببری، زودی بیدار شدی و با ذوق و شوق راهی شدی.عزیزدلم من هر کاری میکنم تا لبخند روی لبهای قشنگت بشینه.دوستت دارم


دیروز همراه بابا رفتی سالن فوتبال.شما و پرهام دوچرخه هاتون رو هم بردین تا بازی کنید.اما به گفته ی خودت ،فقط یه دور زدین و همش یه بازی دیگه کردین.وقتی برگشتین و ازت پرسیدم که سیر دل دوچرخه بازی کردین یا نه؟!در جوابم گفتی که :نه فقط یه دور و بعدش دستی به شکمت (که ماشااله تازگی داره میره تو آفساید)کشیدی و باخنده گفتی:این دنبه رو هم آب نکردیم!!!
منو میگی از این حرفت خندم گرفت و دنبالت کردم و به بوس محکم ازت گرفتم.قربون اون حرفات...
بازم هفته ی پیش یه شب قبل از اینکه بابا بره رفتیم خرید.من و شما تو ماشین نشسته بودیم و بابا رفته بود نون سنگک بخره.برای اینکه حوصله ت سر نره یه ریز داشتی حرف میزدی.منم بهت پیشنهاد دادم که بجای حرف زدن بیا ماشینها رو نگاه کنیم.بعد از چند دقیقه گفتی:مامان،ماشین ما بیکلاسه!!!!!!!!به بابا بگو از اون ماشینا بخره که قنبلشون بالاست و بعد بلافاصله یه پرادو اومد و رد شد و گفتی مثل این!



ثنا و کاردستی
